|
بهتر از من چه بسيار كساني هستند ...! عاقبت فهميدي ... + خط خطي شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 1:21 توسط سام |
وقتي تو به دنيا آمدي ، آسمان اشك شوق ريخت ... تابستان در آستانه ي پاييز ناگهان بهار شد ... خورشيد فرصت خودنمايي را از ماه گرفت و شب نيز مانند روز روشن شد ... وقتي تو به دنيا آمدي ... مهربونم ، بيست و هفتمين بهار زندگيت را به تو گل زيبا ، تبريك مي گم ... اميدوارم كه ساليان دراز در كنار خانواده ي محترمت ، خوشبخت و شاد و سلامت ، اوقات خوشي را سپري كني ... با آرزوي بهترينها براي فرشته ي پاك و مهربون خودم ... + خط خطي شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 17:20 توسط سام |
كجايي تو ...؟ غم و غربت و سكوت و تنهايي ، اين روزها چه بيداد مي كند ... درست همين روزهايي كه دلم ، بي محابا تو را فرياد مي كند ... تو نيستي ... جاي تو خاليست ... دلم پر گشته از دوري ... يه چشمم اشك ، يه چشمم آه ، ندارم بي تو هيچ شوري ... به دستانت چه محتاجم ، تو اين بي كسي خاموش ... به عطر گيسوانت كه ، بشم مست و بشم مدهوش ... كجايي تو ...؟ كجايي تو ...؟ نگو هستم ...! نگو هستم ...! صداي تو مرا بس نيست ، بذار دستاتو تو دستم ...! بيا در من تو پيدا شو ... بيا عشقم ، بيا جونم ... بيا از نو هويدا شو ، واسه رگهاي بي خونم ... كنار قاب عكس تو ، همه روزهامو سر كردم چه خواهشها كه از عشقت ، شب و روز من به در كردم ... نشد يك لحظه اين در باز ، ببينم صورت ماهت ... از اين دنيا تا اون دنيا ، مي شينم چشم در راهت ... كجايي تو ...؟ + خط خطي شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 0:48 توسط سام |
انتظار ... چقدر دلم برايت تنگ مي شود وقتي كه خيره به آسمان نگاه مي كنم و باد پنجه در موهايم فرو مي برد و ظلمت و سكوت ، تنهايي ام را نعره مي زنند ... چقدر دلم برايت تنگ مي شود وقتي كه دستي نيست كه در ميان دستانم بگيرم و پايي كه همراهم شود و نجوايي كه بند بند وجودم را بلرزاند ... چقدر دور مي شوي وقتي كه بر فراز تخته سنگ تنهايي ام مي ايستم و در راستاي خط افق نظاره گر غروب غم انگيز دلم مي شوم ... آري ... دوري تو به مانند كهنه زخمي كاري است كه نه مرا از پاي در مي آورد و نه مرا به حال خويش رها مي سازد ... گويا رفاقتي ديرينه با روح و جانم دارد كه تا لحظه ي مرگ مونس من خواهد بود ... امشب هم بدون تو مي گذرد و روزها و شب ها از پس هم مي روند و تو هيچوقت نخواهي فهميد كه واژه ي انتظار براي قلب عاشق من ، بارها متفاوت تر از آن است كه تو مي پنداري ... + خط خطي شده در شنبه سی ام خرداد 1388 3:3 توسط سام |
من ، در درياي نگاه تو همچون غريقي هستم كه هيچ ابايي از غرق شدن ندارد ... من ، در ظلمت گيسوان تو همچون گمشده اي هستم كه هيچ ميلي به روشني ندارد ... من ، در آتش آغوش مهربانت همچون اسيري هستم كه آرزويي جز سوختن ندارد ... من ، در مقابل وسوسه ي بوسيدن لبانت همچون حوّايي هستم كه هوايي جز چيدن سيب در سر ندارد ... و من ، در برابر مرواريد گرانبهاي عشق تو همچون صدفي شكسته هستم كه هيچ ارزشي بدون تو ندارد ... مهربانم ، با من بمان ... + خط خطي شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 16:45 توسط سام |
از عشق همين بس كه تو را داد به من از من نرسد چيزي به جز داد به عشق از دوري معشــــــوق بـه خدا مي نالم زيرا كه غم و درد هويداست ز عشـق دور بود ، بسيار دور ... آنقدر كه عظمت كوه مي خواست و توان درد ... گفتم ستيز كن تسليم نشو ، به عقب باز نگرد ... هرگاه كه يأس بر وجودم سايه مي انداخت ، باد عطر دلنواز گيسوانش را به استقبال من مي فرستاد ... گفتم مجالي براي يأس نيست ، بايد ايستاد ... آنقدر رفتم كه نظاره ي سايه اش از دور دستها نويد وصال داد ... به سويش شتافتم ... و حال ... همچنان باد عطر دلنواز گيسوانش را به مشامم مي رساند و سايه اش نويد وصال مي دهد و من همچنان به شوق ديدار روي ماهش به سويش مي شتابم ... باشد كه شايد وصال ، در جاي و مكاني دگر حاصل شود ...!؟ + خط خطي شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 0:56 توسط سام |
|
| ||||||